امشب سرک کشیدم به گذشته. برای اینکه هنوز هم احساس پوچی میکنم. و یادم اومد که اونجا مامنم بوده. و یادم اومد که برای اینکه باز دچار نشم، باید کسی رو پیدا کنم که مامنم بشه. و بتونه راز هام رو تحمل کنه. و کمکم کنه خودم باشم. برای همین از اینکه خونواده ش توی کوچیک ترین و جزیی ترین چیزها دخالت کنن میترسم. چون من دیگه نخواهم تونست که چیزی از خودم بهش بگم. و من دفن خواهم شد.
برچسب:
نویسنده: آریا نوروزی
برچسب:
نویسنده: آریا نوروزی
داشتم عصر برای خودم مرثیه سرایی میکردم که دلم خواست بیام و بنویسم
بعد بجای نوشتن آغاز کردم به خوندن نوشته های قبلیم. خیلی خیلی قبل
و بعد فهمیدم که اشتباه دارم چس ناله میکنم!
اون روزای تاریک و سخت گذشته. و من سر جامم. پس این روزا هم میگذره! و من بالاخره باید بزرگ بشم. باید این درد بزرگ شدن رو یه بار برای همیشه بپذیرم و درس بگیرم. و تمومش کنم. وگرنه تا آخر عمر این چرخه ادامه خواهد داشت!
برچسب:
نویسنده: آریا نوروزی
به شکل احمقانه ای، میل دارم محبت و توجه گدایی کنم!
برچسب:
نویسنده: آریا نوروزی