R:
من کنارتون یه دختر کوچولو بودم. همونی که همیشه میخواستم باشم. که شیطونی کنم. که نوازش کنم. که مراقبت بشم. بدون اینکه من مراقب کسی باشم. و بله درد میخواستم. شما هم گفتین که میخواین. خجالت میکشیدم. طول کشید تا عادت کنم بهتون. به بوی تن تون. به مزه ی پوست تون. ولی هنوز عادت نکرده بودم به اینکه چی از نظر شما درسته و چی غلط. یاد نگرفته بودم که وقتی عصبانی اید باید چیکار کرد. یاد نگرفته بودم و همه چیز به هم گره خورد
ولی من دخترک درونم رو بهتون سپردم. شما باهاش بازی کردین. بازیابی مختلف. لذت برد. خندید. احساسای مختلفی که تا حالا نداشته بود رو تجربه کرد. هرچند که کوتاه بود...
شما ددی خوبی هستین. فقط من نتونستم همراه باشم. حتما همراه تون رو پیدا میکنین. کسی که شما هم کنارش لذت ببرین و اذیت نشین و یه طرفه نباشه. این یه طرفه بودن به من، به قسمت بالغ درون من، احساس بی کفایتی و نگرانی میداد... و حل نمیشد با گفت و گو. چون عملی خلافش ثابت میشد. و با موندن توی اون وضعیت، فقط بدتر میشد.
من موافق بودم با حرف شما. که باید جنگید و تلاش کرد برای رابطه. برای حفظ چیزی که به دست اومده. ولی همیشه این طور نیست. وقتی یه چیزی درست نیست، نبودنش بهتر از بودنشه. رفتن، مثل رفتن امروز من، تنها انتخابم نبود. اما مجبور به این انتخاب بودم.
اینا رو نوشتم که حالم رو برای خودم و شما شفاف تر کنم. و برای اینکه آخرین تلاشم رو کرده باشم که این جدایی، حداقل با آرامش انجام بشه. حداقل برای خودم.
ریحانه توی فاز لیتلی کنار شما آروم میشد. ریحانه شما رو دوست داشت.
و قلبش شکست از اینکه اینقدر شما رو ناامید و ناراحت و عصبانی کرد.
برچسب:
نویسنده: آریا نوروزی